- ...نفس بریده...
- ...زندگی ساختنی است نه گذراندنی..
- ..مئ روم بئ تو...
- ...امین جون...
- ...گیلاس ابی...
- ...من و تنها...
- ...قلب یخی...
- ...شهر ارزوها...
- ...عشق مجنون...
- ...داش عبدالباسط...
- ...وبلاگ اختصاصئ حسین قر بانئ...
- ...گو گو لئ مگولئ..
- ...درد دل..
- ...خزان عشق..
- ...در امتداد فاصله ها..
- ...غم قطره..
- ...خورشيد خاموش..
- ..رمان هائ عاشقانه..
- ...غريبئ اشنا..
- ..شب..
- ..كفش هائ غمگين عشق..
- ...دنيائ شيرين..
- ...اشنای بئ وفا...
- CONFABULATION
- ...عاشقانه بهرام..
- ..آموزش آهنگسازي - میکس...
- ...دلنوشته هایم..
- ...گل سرخ..
- ...عشق آتیشی جکیگوری ها..
- ...آتیشی که آتیش میسوزونه..
- ..دلنوشته های یک روانی...
- ...ترانه زندگی..
- ...مشکی ..
- ..عاشقانه های سحر و محمد..
- ...نجـواهـای شبـانـه ی مـن ..
- ...گالری عاشقانه محشر..
- ...جزیره اسرار امیز..
- ...برترین معشوق..
- ...با همیم تا مال هم شیم ..
- ...ستاره..
- ...تاریخ و فرهنگ ایران باستان..
- ...تنهایئ=مرگ..
- ...کمی آهسته تر قدم بردار...
- ..فروشگاه خرید انترنتی..
- ...دست نوشته های غم زده..
- ...غریب کش..
- ...چی شد که عاشقت شدم؟..
- ...نکته های زیبا..
- ...درد دل..
- ...هیپنوتیزم..
- ..دست نوشته های غم زده..
- ...عشق ابدی..
- ...عشق صورتی..
- ...تنها ترین عاشق..
- ..دختر پاییزی..
- وبلاگ عاشقانه(( بهرام))
- (( طپش یک قلب تنها ))
- (( هواداران کامران و هومن ))
- ((سکوت دل))
- ((عشق با رانی))
- ((فرشته هاي زميني ما))
- ((اخرین لحظه ئ دیدار))
- (( میراث فر هنگی سر باز))
- ((Brilliant))
- &×*×عاشقانه ها با بهارک×*×&
- ((عاشق خاکی))
- ((یا ستار العیوب )) ((برادر یاسر. ))
- ((مردود))
- ((اتیش ... مینا))
- ((عاشقانه های شیدا))
- ((دوستدار شهید و شهید شدن))
- ((من و خیابون خاطره ها))
- ((قصـــــر آرزوهـــــــــا))
- ((دفتر عشق...سهیل))
- ((شی مرید و هانی))
- ((ღ㋡عشق بازی ما جوونا㋡ღ))
- ((سايه بون )) ۩ علي جون۩
- ۩ گاهی خوشی گاهی غم۩
- ۩ دنياي زيبا۩
- ۩اولين لحظه ديدار ۩ خو رشيد
- ۩۩ دختر شب مهتاب ۩۩
- ۩۩استاذنا ۩۩
- من خوش به حالم که همیشه تو رو دارم
- ღ*ღقاصدک دیر نکنی..منو دلگیر نکنیღ
- (( ((دنیا پاشو من آمدم)))) اميدجان
- ۩۩ شیشه دلان ۩۩
- ۩۩اموزنده ۩۩
- ۩۩ دانلودستان ۩۩
- ۩۩تنهایی۩۩
- (myworld2009)
- (( مطالب جالب =عاشقانه=دانستني))
- ((راه زندگی ))
- (( majorband ))
- (( كوكار )) باشنده
- ((مدیریت صنعتی ))موسي
- (( عكس موزيك طنز))موسي
- (( عشق و عاشقي چيست؟
- ღکافه زیر دریاღ
- دنیا پاشو من آمدم((چابهار))بی وس
id....satarraisi
زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
یکروز تصمیم گرفت میزان علاقهاى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.
یکى از دامادها را به خانهاش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مىزدند از قصد
وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشهاش نوشته بود:
«متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن
را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روى شیشهاش نوشته
بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسید.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
امّا داماد از جایش تکان نخورد.
او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر
بیاندازم.
همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.
فردا صبح یک ماشین بىامو کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى
شیشهاش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»
خودکشی عاشقانه ..... نوشتهی یاسوناری کواباتا
زن نامهای از طرف شوهرش دریافت کرد. دو سال از زمانی که مرد دیگر دوستش نداشت و او
را ترک کرده بود میگذشت. نامه از یک سرزمین دور آمده بود.
«اجازه نده بچه توپش را به زمین بزند. صدای آن قلب مرا میشکند.»
زن توپ را از دختر نه سالهاش گرفت.
دوباره نامهای از طرف شوهر آمد. این یکی از پستخانهی دیگری بود.
«بچه را با کفش به مدرسه نفرست. من میتوانم صدای پای او را بشنوم. این صدا قلب مرا
میشکند.»
زن به جای کفش، صندلهای نرم پای بچه کرد. دختر گریه کرد و دیگر حاضر نبود به مدرسه
برود.
یک بار دیگر نامهای از طرف شوهر آمد. فاصلهاش با نامهی گذشته یک ماه بیشتر نبود اما
دست خط مرد به نظر زن خیلی قدیمی آمد.
«اجازه نده بچه از کاسهی چینی غذا بخورد. میتوانم صدایش را بشنوم. این صدا قلب مرا
میشکند.»
زن با قاشق چوبی خودش به دختر غذا داد. درست مثل سه سالهگیاش. بعد دورانی را به یاد
آورد که دختر واقعاً سه ساله بود و مرد روزهای خوشی را کنار او گذرانده بود. دختر خودش
رفت از قفسهی آشپزخانه کاسهی چینیاش را برداشت. زن فوراً آن را از دست او گرفت و در
باغچه به سنگ کوبید: صدای شکستن قلب مرد! زن ناگهان ابروهایش را بالا برد. کاسهی خود
را به طرف دیوار پرتاب کرد و آن را شکست. آیا این صدای شکستن قلب شوهرش نبود؟ زن
میز ناهارخوری کوچک را از پنجره به باغچه پرتاب کرد. این صدا چی؟ زن خود را به دیوار زد و
شروع به مشت کوبیدن کرد. خود را روی پارتیشن کاغذی پرت کرد و مثل نیزه از میان آن
گذشت و سقوط کرد. این صدا چی؟
«مامان، مامان، مامان!»
دختر شیونکنان به طرف او دوید. زن به او سیلی زد. آه، به این صدا گوش کن!
هم چون پژواکی از آن صدا، نامهی دیگری از طرف شوهر آمد. از سرزمین و پستخانهیی دور
و جدید.
«هیچ صدایی در نیاورید. درها را نه ببندید نه بازکنید همینطور پنجرهها را. نفس نکشید. حتا
نباید اجازه دهید صدایی از ساعتی که در خانه است بیرون بیاید.
«هردو شما، هردو شما، هردو شما!» زن همانطور که نجوا میکرد اشکش جاری شد. بعد از
آن، دیگر از هیچکدام آن دو، هیچ صدایی شنیده نشد. آنها حتا به کوچکترین صداها پایانی
جاودانه بخشیدند. به عبارت دیگر، مادر و دختر هر دو مردند.
و عجیب اینجاست که شوهر زن هم کنار آنها دراز کشید و مرد.
عشق
عشق ،تصویر جاودانی ماست
یادگار تب جوانی ماست
با همین سادگی و بی رنگی
عشق ،نقاش ماست ، مانی ماست :
در زمین این « سیا قلم » هایش
طرح دنیای آسمانی ماست
عشق ، این واژه ی به ظاهر گنگ
به وضوح غم نهانی ماست
خبر از جای ما چه می گیری ؟
عشق ،تمثیل لا مكانی ماست
سمت خوبی ،دو كوچه مانده به دوست
این خودش ،بهترین نشانی ماست
عشق ، چیزی است مثل یك لبخند
كه نمودار مهربانی ما ست
عمر بی عشق ما ، مصادف با :
مرگ جانسوز و ناگهانی ما ست
باید از او مواظبت بكنیم
عشق ، میراث باستانی ماست
دختری به مادر گفت: مادرم عشق چیست؟ مادر اندکی رفت به فکربا
نگاهی پرمِهر گفت: دخترم عشق؛ فریاد شقایق هاست. عشق؛
بازگشت پرستوهاست. عشق؛ نوید تَداوم است. مادرم عشق؛ تپش
قلب آدمی تنهاست. عشق؛ عروس حِجله تنهایی انسانهاست. عشق؛
سرخی گونه های آدمی رسوا است. دخترم تو چه می دانی عشق؛ لذت
انسان بودن است. تو نمی دانی عشق؛ نغمه های قلب قناری ها است.
راستی دخترم تو چرا پرسیدی؟ دخترک با گونه های سرخ با کمی
لبخند گفت: آخر پسر همسایه با نگاهی عاشقانه گفت: دوستت دارم.
بی درنگ مادر یاد بی مهری شوهر افتاد . یاد آن سیلی سرخ. یادآن
عشق حقیر. یاد آن قلب بی مهر ووفا . گفت: دخترم عشق؛ سرابی در
دل دریا هاست...

وحشت از سنگ است و سنگ انداز وگرنه من برای تو شعرهای ناب خواهم خواند







در اینجا وقت گل گفتن زمان گل شکفتن نیست
نهان در استین همسخن ماری درون هر سخن خاری ست
نازنین من در شگفتم از تو و این پاکی روشن شگفتی نیست ؟
که نیلوفر چنین شاداب در مرداب می روید ؟
از اینجا تا مصیبت راه دوری نیست از اینجا تا مصیبت سنگ سنگش
قصه ی تلخ جدایی ها
سر هر رهگذرش مرگ عشق و اشنایی هاست از اینجا تا حدیث
مهربانی راه دشواری ست
بیابان تا بیابانش پر از درد است و حسرت
مرا سنگ صبوری نیست
سنگ صبور من باش نازنین من با تو هستم
شب من را روشنایی بخش و دریای نور من باش
از نخستین دیدار هر سخن و رفتار دانه هایی است که می افشانیم![]()
اب و خورشید و نسیمش مهر است گر بدانگونه که باید ببار اید![]()
گر بدان گونه که باید ببار اید زندگی را به دل انگیز ترین چهره بیاراید![]()
انچنان با تو در امیز این روح لطیف که تمنای وجودت همه او باشد و بس![]()
زندگی گرمی دل های بهم پیوسته است![]()
تا در ان دوست نباشد همه درها بسته است![]()
در ضمیرت اگر این گل نرمیده ست هنوز عطر جان پرور عشق![]()
گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز دانه ها را باید از نو کاشت![]()
اب و خورشید و نسیمش را از مایه ی جان![]()
خرج می باید کرد رنج می باید کرد![]()
با نگاهی که در ان شوق بر اید فریاد با نگاهی که در ان شوق بر اید فریاد![]()
با سلامی که در ان نور ببارد لبخند دست یکدیگر را بفشاریم به مهر![]()
به اواز بلند : شادی روی تو بسراییم![]()
سلام به همه دوستان عزیز این دفعه یه داستان عاشفانه برایتون گذاشتم
که همه تون خوشتون بیاد با نظر هایتان مرا یاری کنید......
شاد و پیروز باشییییییییییییییییییییییی....
۲۰۰۹/۱۱/۵
عشق گمشده ....
اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, لباسهام رو
عوض کردم و بعد بهش گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم
نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم.
اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می
گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی
این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم,
از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق
غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و
اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که
چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای
براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به
همسرم احساسی نداشتم....
دنباله ادامه مطلب را کلیک کنید
عجب ای دل عاشق تو ام حوصله داری
تو این سینه نشستی هزارتا گله داری
یه روز عاشق نوری یه روزی سوتو کوری
یه روز مثل حبابی یه روز سنگ صبوری
پر از شک و هراسی همیشه بی حواسی
پر از حرفیو خاموش یه قصه و فراموش
***********
پر از راز نگفته یه کوله بار بر دوش
یه بی طاقت خسته به انتظار نشسته
یه روز رفیق راهی سفر پای پیاده
به اندازه ی عشقی پر از حرفای ساده
واسه روزای رفته سفر قصه ی خوبه
چراغ روشن راه قشنگی غروبه
فقط عشق اين جمله هارا به معشوق فرامی دهد...
عشق است که روح را لطيف می کند.
تا با دنياي طبيعت بتوانی سخن بگويي
عشق است كه تدريس شاعرانه دارد.
فقط عاشقها صدای جيغ گل را هنگام لگد شدن
يا از شاخه جدا شدن می شنوند.
عاشقها هستند که رقص برگ را در برابر
باد پاييزی پر جلوه می بينند.
عا شقها با پولکهای رنگی ستارگان درد دل
می کنند و نعره رعد را هراسان می پذيرند..
A s m


با هر که سخن گفتم در خود گره ای گم بود
چون کرم شبان تابان می تابیو می تابم
بر هر که نظر کردم گریانو پریشان بود
چون ابر سبک بالان می باریو می بارم
من درده محبت را هرگز به تو نسپردم
این عقده ی دیرین را میدانیو می دانم
بر مرثیه ام بنگر نقش رخ خود بینی
این قصه ی غمگین را میخوانیو می خوانم
روزگار
روزگاری یک نگه، گرمای صد آغوش داشت
اشک عاشق مزّه گل چشمههای نوش داشت
یک نوازش میزد آتش بر دل هر بیقرار
یک سخن، پویائی یک بستر گل پوش داشت
خندهها بوی خوش عشق و محبت داشتند
چشمها گیرائی یک چشمه خودجوش داشت
ای که آغوشت ز سردی میزند پهلو به غم
یاد آن روزی که آغوشت تب آغوش داشت
يک شبی با ياد تو بدرود خواهم گفت و رفت
خاطراتت را به جوی آب خواهم گفت و رفت
در فرار شعرهايم يک شبی خواهم نشست
آخرين اشعار خود را بر تو خواهم گفت و رفت
با خيالت بر ديار قصه ها رفتم ولی
قبل رفتن قصه ام را با تو خواهم گفت و رفت
من ندانستم بگويم عاشق چشمان پر مهر توام
يک شبی در خواب تو اين جمله خواهم گفت و رفت
شعله های عشق من هر دم زبانه می کشد از هجر تو
بر دل ديوانه ام خاموش خواهم گفت و رفت

تو ساحل

توي ساحل ، روي شنها، قايقي به گِل نِشَسته
يکي با چشمون گريون ، گوشه اي تنها نِشَسته
نگاه پُر اضطرابش به افق ، به بينهايت
ساکته ، اما تو قلبش داره يک دنيا شکايت
تو چشاش حلقه ي اشکه ، توي قلبش غمِ دنيا
منتظر به راهِ ياره ، تا بياد امروز و فردا
باورش نميشه عشق و همه دنياش زير آبه
تنها مونده توي ساحل زندگي براش عذابه
خاطرات لب دريا ، ديگه از يادش نمي ره
همه دنياش زير آّب و ، خودشم به غم اسيره
دست بي رحم زمونه ، عشقشو بُرده به دريا
حالا از خودش مي پرسه ، ميادش آيا و آيا؟
خاطرات لب دريا ديگه از يادش نمي ره
همه دنياش زير آب و از غم دوريش مي ميره
يك لحظه به ياد خزان عمر خود مي افتم . عمري كه بهارش را بدون هيچ
لذت وخوشي سپری کرد وبالاخره به خزان رسيد .
خزاني كه بنظر میرسد جز حسرت روزها و فرصت هاي از دست رفته ،
ثمره اي نخواهد داشت آري ... خزان عمرهم به پايان خواهد رسيد
وبه زمستانش ميرسد
در بهار، تنهايي ... در پاييز ، تنهايي ... در زمستان هم ، تنهايي ...
سرمايش را احساس مي كنم ... برخود مي لرزم ... مي ترسم
اي دل ...آيا دلي نبود كه براي تو بتپد ... آيا دلي نبود كه در انتظارت باشد ...
آيا دلي نبود كه نگرانت باشد؟
تنهايي
يعني مرگ ... يعني فراموشي ... يعني غم ... يعني رنج ... يعني هجران ...
يعني بي كسي اي دل تنها! تنهايي ، تنها... تنها ... تنها و تنها ميماني
كاش ميشد هيچ کس تنها نبود
کاش ميشد ديدنت رويا نبود
گفته بودي با تو مي مانم ولي
رفتي و گفتي که اينجا جا نبود
ساليان سال تنها مانده ام
شايد اين رفتن سزاي من نبود
من دعا کردم براي بازگشت
دست هاي تو ولي بالا نبود
باز هم گفتي که فردا ميرسي
کاش روز ديدنت فردا نبود
من آن آرامترین موج و تو طوفانیترین احساس من
من زیباتری جویبارم و تو زیباترین زمزمه من
من دشت سراسر گل و تو قشنگ ترین آهنگ من
من بلند تری آواز و تو قشنگ ترین آهنگ من
من زیباترین شروع و تو قشنگترین انتهای عالم
من سراسر سبز و تو سراسر یکرنگی
من سراسر روشن و تو نور خدائی
من همه صداقت و تو تمام عشق
تو قشنگترین مفهوم برای ستایش خدا
تو والاترین واژه دفتر شعر من
تو سراسر عشق
تو بی مانند نگهبان احساس
تو مفهوم خلوص و من واژه آرام سکوت
و امّا ......... عاشق تو
امشب چه دلتنگم
چه غم آلود
چه افسرده
اینک بیشترین سنگینی را در خود احساس میکنم
در اتاق تاریک و غم گرفته ام نشسته ام
نمی دانم با این همه تنهایی چه کنم
با این همه غصه و غم و یک اتاق خالی
یک دنیا بغض یک کوه غم
نمی دانم به آینده بیاندیشم
یا به گذشته هایم فکر کنم
دیگر توان فکر کردن را هم از دست داده ام
نمی دانم به کجا پناه برم
منم و یک اتاق تاریک
و
دنیایی از راز های سر بسته
کاش غرورم اجازه گریستن را میداد
تا با اشکهایم جویباری روان سازم
و اتاق مرده ام را با اشکهایم جان دوباره ببخشم
ولی هنوز در حسرت این هم مانده ام
چه سخت است چه دشوار
دفعه پيش زدئ قلبمو شكستئ.
پاگذاشتئ روئ هر عهدئ كه بستئ.
فكر مئ كردم واسه هميشه رفتئ
ندونستم كه تو هم فكر من هستئ.
گريه كردم هرشب وروز واسه چشات.
مئ يومد هرلحظه توكوچه حرفها.
نامه باز دادئ برايم كه بر مئ گردئ.
زنگ زدئ باز برايم دل تنگئ كردئ
حالا كه برگشتئ دلمو ديگه نمئ شكنئ .
حالا كه بر گشتئ مئ دونم با من مئ مونئ .
چه شبايئ با ستاره درد دل كردم تو خلوت......
2009/9/1 a s m

تنهای تنهام دیگر گرمایی از آتش عشق نیست
تنهای تنهام ومن دوراز همه درگوشه ای تنهام
من ماندم وحسرت بوسه های عشق تو
من ماندم وبیکران بیکران صدای خواهشی از تو
من ماندم وانتظار وانتظار ولمس گرمای عشق تو
زنداني ديار شب جاودانيم
يك روز، از دريچه زندان من بتاب
مي خواستم به دامن اين دشت، چون درخت
بي وحشت از تبر
در دامن نسيم سحر غنچه واكنم
با دست هاي بر شده تا آسمان پاك
خورشيد و خاك و آب و هوا را دعا كنم
گنجشك ها ره شانه ي من نغمه سر دهند
سرسبز و استوار، گل افشان و سربلند
اين دشت خشك غمزده را با صفا كنم
اي مرغ آفتاب!
از صد هزار غنچه يكي نيز وا نشد
دست نسيم با تن من آشنا نشد
گنجشك ها دگر نگذاشتند از اين ديار
وان برگ هاي رنگين، پژمرده در غبار
وين دشت خشك غمگين، افسرده بي بهار
اي مرغ آفتاب!
با خود مرا ببر به دياري كه همچو باد،
آزاد و شاد پاي به هرجا توان نهاد،
گنجشك پر شكسته ي باغ محبتم
تا كي در اين بيابان سر زير پر نهم؟
با خود مرا ببر به چمنزارهاي دور
شايد به يك درخت رسم نغمه سر دهم.
من بي قرار و تشنه ي پروازم
تا خود كجا رسم به هر آوازم...
اما بگو كجاست؟
آن جا كه - زير بال تو - در عالم وجود
يك دم به كام دل
اشكي توان فشاند
شعري توان سرود؟
خسته ام انگار یک عمرست تنها مانده ام
غرق تابوتی از آجر بوده ام جا مانده ام
پیش چشم کور این آئینه ها آخر شکست
خرده هائی از وجودم آنچه بر جا مانده ام
بوی غربت از صدای خنده ی لب می چکد
طعمی از سردی نموری باز اما مانده ام
یک نفر من را از این سردرگمی بیرون کند
خوب دنبالم بگردد رفته ام یا مانده ام
سردی این کاغذ برفی چه کشدارست و گس
کوله بارم را نبستم لنگ امضا مانده ام
عاقبت آخر شد اما این معما حل نشد
من جسد بودم چرا دور از کفن ها مانده ام؟
دیر گاهیست که تنها شده ام
قصه غربت صحرا شده ام
وسعت درد فقط سهم من است
باز هم قسمت غم ها شده ام
دگر ایینه ز من بی خبر است
که اسیر شب یلدا شده ام
من که بی تاب شقایق بودم
همدم سردی یخ ها شده ام
کاش چشمان مرا خاک کنید
تا نبینم که چه تنها شده ام ........................ .
بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن،
کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو!
حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي
من در کنار تو به آرامش می رسم.
و آنجا که هیچ کس به یاد ما نیست،
تو را عاشقانه می بوسم،
تا با گرمی نفسهایم،
به لبانت جان دهم؛
و با گرمی نفسهایت، جانی دوباره گیرم.
دوستت دارم،
با همه هستی خود،
ای همه هستی من؛
و هزاران بار خواهم گفت،
دوستت دارم را ....
همه هستی من پروانه ای بود که خود می دانست
دوستش دارم . پروانه ای که در اوج ، بدرودم گفت
و پرید . از آن روز پر هر پروانه را می زنم تا سیلی
بی وفایی به گوش کسی نزند.
این روزا دلم خیلی گرفته . دیگه انگار هیچی خوشحالم نمی کنه ... خسته شدم بخدا خسته
شدم .........به کی بگم دیگه بسمه .دیگه طاقت ندارم دیگه جایی واسه یه زخم جدید برام
نمونده ... بخدا داغونم داغون....................................
عشقبازی به همین آسانی است
که گلی با چشمی ، بلبلی با گوشی ، رنگ زیبای خزان با روحی ،
نیش زنبور عسل با نوشی ، کارهموارۀ باران با دشت ، برف با قلۀ کوه ،
رود با ریشۀ بید ، باد با شاخه و برگ ، ابر عابر با ماه ، چشمهای با آهو ،
برکهای با مهتاب ، و نسیمی با زلف ، دو کبوتر با هم ، و شب و روز و طبیعت با ما!
عشقبازی به همین آسانی است...
شاعری با کلماتی شیرین ، دستِ آرام و نوازشبخش بر روی سری ، پرسشی از اشکی ،
و چراغ شب یلدای کسی با شمعی ، و دلآرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی
عشقبازی به همین آسانی است...
که دلی را بخری ، بفروشی مهری ، شادمانی را حرّاج کنی ، رنجها را تخفیف دهی ،
مهربانی را ارزانی عالم بکنی ، و بپیچی همه را لای حریر احساس ،
گره عشق به آنها بزنی ، مشتریهایت را با خود ببری تا لبخند
عشقبازی به همین آسانی است...
هر که با پیش سلامی در اول صبح ، هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری
هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی ، نمک خنده بر چهره در لحظۀ کار
عرضۀ سالم کالای ارزان به همه ، لقمۀ نان گوارایی از راه حلال
و خداحافظی شادی در آخر روز ، و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا
و رکوعی و سجودی با نیت شکر
عشقبازی به همین آسانی است....
اولین عشقم تـــو بودی اخرین عشقم تو بودی
رفتی از من دل گرفتی با گپ مردم نمــــودی
درد و اندوهم فزودی در سکوت نیمه شبها
با خودم تنها نشستم نغمه مرگو سرودم
کاش هر گز من نبودم کاش هرگز من نبودم
خود بگو با من چه هستی سرکش و مغرور و مستی
عشق یعنی نیمه مردن رشتهء هستی بریدن
آه ای عشق باز کجائی از جهان حسن هایی
با دل افسرده من ساله شد آشنایی
کاش هرگز من نبودم کاش هرگز من نبودم
تو که مى دونى دوست دارم چرا اینقدر اذيتم مى كنى
...................
ای عشق همه بهانه از توست من خامشم و ترانـه از توست
آن بانگ بلنـــــــد صبحگــــــاهی وین زمزمـــــه شبانــه از توست
مــــــــــن اندوه خـــویش را ندانم این گریــــه بی بهانــــه از توست
ای آتش جـــــــــــان پاکبـــــــــازان در خرمــــــن من زبانــــه از توست
افســون شده تو را زبان نیست ور هست همـه فسانه از توست
کشتی مــــرا چه بیــــم دریا؟ توفــــــان ز تو و کرانه از توست
گر باده دهی وگر نه غم نیست مست از تو و میخانـــه از توست

دلم را توشه شب کردم این بار
که گردم همسفر با این شب تار
بخوانم با شب از ظلمات دردم
به شمع داغ دل با او بگردم
چه سود که دردم باشد افزون
رَوَد شب مانم امّا با دلی خون
به پایان شب رسد آید سحر گاه
دلی می ماند و درد و غم و آه
چه گویم من به شب شب بی گناه است
دلم پر خون ز درد و بی پناه است
دلم پر خون ز دردی گشته یا ربّ
به دیدارم بیا امشب همین شب
«دلهاتون سبز فرداهاتون
پرامید شبتون بخیر»

اينجا كه دنيا اسمشه غربت نشيني رسمشه
با ما كه دل پاكيزه ايم گويي هميشه خصمشه
دنيا يك روز خودكشيه يك روز پر از دلخوشيه
اما براي من فقط يك تابلوي نقاشيه
عشقاي بي دست و بي پا يخ زده در دلاي ما
آي روزگار ما زنده ايم نفس نكش به جاي ما
آي ادما بسه ديگه اين برزخه يا زندگي
مونديم جدا از همديگه فقط به جرم سادگي
- هفته سوم دی 1388
- هفته چهارم آذر 1388
- هفته دوم آذر 1388
- هفته اوّل آذر 1388
- هفته چهارم آبان 1388
- هفته دوم آبان 1388
- هفته چهارم مهر 1388
- هفته سوم مهر 1388
- هفته اوّل مهر 1388
- هفته چهارم شهریور 1388
- هفته سوم شهریور 1388
- هفته دوم شهریور 1388
- هفته اوّل شهریور 1388
- هفته چهارم مرداد 1388
- هفته سوم مرداد 1388
- هفته اوّل مرداد 1388
- هفته چهارم اردیبهشت 1388
- هفته سوم اردیبهشت 1388
- هفته اوّل اردیبهشت 1388
- هفته چهارم فروردین 1388
- هفته سوم فروردین 1388
- فروردین 1388











